یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 16:37     توسط بیـــــدمشـــڪ ـ    
كلاسم تموم ميشه ،يه بادع سردي مياد سرعت قدمامو زياد ميكنم تا زودتر به ماشين برسم يهو يه دختر خوشگل و خندون و كه ميخواست بترسونه رو مچشو ميگيرمميزنيم با هم زيره خنده و ميريم تو اغوش همدر مورد نجمه و حميد حرف ميزنيمو ميخنديمميدونم حجتو دوست داره حدسايي زدم از رفتارش با لبخند ميگم چقدر تو و حجت بهم مياينچشاش گرد ميشه و ذوق ميكنهميگم يه دستيم رو سر من بكش اين همه جنس ذكور دارين تو فاميلتونميخنده ميگه گفتم شايد پسر ي توي زندگيت باشه كه ميخوايشاز خنده ريسه ميرم ! فك كن!ميگم نه اونا همشون عوضين !ابروشو ميندازه بالا ميگه ولي من ميگم دوستت دارهخودم به خودم ميگم ديگه برام مهم نيست !كلي با هم حرف ميزنيمو يخ ميكنيم هم كلاس اون دير ميشه هم من ديرم ميشه!ميرم تو ماشين!واقعا از كي واسم بي اهميت شد!مني كه اگر بهم پيام نميداد مينشستم پياماي قبليشو ميخوندم و ميخنديدم!چرا الان خيلي وقته رفته پايين ترين چتم؟خودمم همه چيو خراب كردم يا نه بهتره بگم درست كردم!اها يادم اومداز وقتي كه خواست خودشو ثابت كنه!گفتم نميخواد !گفت نه صبا من عوض شدم!و...اولين واكنشش بعد از اون اسم يادمه!عرقاي روي پشينونيشم يادمه!همه چي يادم
برچسب:
نویسنده: نگین حیدریان
تاريخ: پنجشنبه
19 بهمن
1396 ساعت: 2:41